
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم
غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم
مینویسم که اگر برای خواندنشان آمدی حرفی باقی نمانده باشد٬ هرچند که میدانم همیشه برای گفتن حرف هست و هر چند که میدانم تو هیچگاه برای خواندن دل نوشته هایم نمی آیی. همیشه آرزویم این بود که حرفهای خفته درونم را با تو بازگو کنم اما چه کنم که آرزوهای محالم فراوان است و چه کنم که نوشتن از گفتن برایم آسان تر است٬ با نوشتن کسی شکستنم را نمیبیند اما با گفتن تو میبینی که چگونه فرو میریزم٬ میخواهم مثل همیشه در سکوت و تنهایی خویشتن بشکنم.
دوستت دارم...
جز این دو کلمه چیزی نمی توانم بنویسم٬ جز این دو کلمه چیزی برای نوشتن نمی یابم. این جمله ای است که تنها تو نوشتنش را به من آموختی و صحیح بیان کردنش را به من یاد دادی.
گفته بودند که اگر نبینمت این علاقه را به فراموشی خواهم سپرد اما فایده ای نداشت و دوری ها و فاصله ها نتوانستند بر احساسم غلبه کنند٬ هنگامی که از دیدگانم دور بودی با تمام وجود احساست میکردم مثال تمامی لحظه هایی که پشت درهای بسته کلاس برای ورود می ایستادی و من هیچگاه برای دیدنت سر نمی چرخاندم چرا که وجودت را پشت آن چهارچوب سفید احساس میکردم و میدانستم کسی که اکنون به در ضربه میزند همان کسی است که من دائما انتظار آمدنش را میکشیدم٬ تو هیچگاه صدای ضربانهای قلبم را به هنگام ورودت به چهار دیواری کلاس نشنیدی با اینکه صدایش تمام فضا را پر میکرد و هیاهوی بچه ها را میشکست٬ من لبخندی از فرط خوشحالی میزدم و از اینکه زین پس عطر نفسهایت تمام فضای کلاس را پر خواهد کرد شادمان میگشتم٬ بی آنکه بدانی از بدو ورودت در وجودم چه غوغایی برپاست بر جای مینشستی و در آرامش خاص خود فرو میرفتی. صادقانه بگو آیا از این حال و روزم خبری داشتی!؟
آری احساست میکردم و هنوز هم وجودت را احساس میکنم و یقیین دارم که این حس نشانی از عشق من نسبت به توست٬ عشقی که من در وجودم پنهان کردم و نمیتوانم فراموشش کنم. کاش بدانی که چقدر نیازمند آرامشم اما با وجود غوغای درونم آرامش چگونه باید حاصل گردد! آرامم کن که این کار تنها از تو بر می آید.
فراموش کردنت دشوار است٬ حتی باران هم تو را یادآور می شود٬ میدانم تو هم مثال من عاشق بارانی و این شوق مرا برای ایستادن در باران بیشتر میسازد چرا که میدانم تو هم در گوشه ای به آسمان زل زده ای و لبخندت را به قطرات باران هدیه میکنی و از این همه زیبایی لذت میبری. وای که اگر بدانی در اتاقم از وجود تو چه چیزهایی وجود دارد دیگر انتظار فراموش کردنت را از من نخواهی داشت. اگر بگویم که لحظه لحظه هایم را چگونه سپری میکنم و تو را چگونه در فضای اتاقم می پرورانم مثال تمامی کسانی که داستان عشق یک طرفه ام را دیده و شنیده اند به گریه پناه میبری.
دلم میخواهد خود را از لحظه نبودت توصیف کنم تا بدانی که بی تو چه هستم اما باز هم کسی از درونم میگوید این احساس من است و باید با خودم بماند٬ هر شب برای روشن نگه داشتن احساسم شمعی روشن میکنم و حرفهای دلم را مثل همیشه در دفتری مینویسم٬ به امید آنکه روزی آن دفتر به همراه تمامی امانتی هایت به دستت برسد و پس از نوشتن در خوابی فرو میروم که تو در آن سرک میکشی. من احساسم نسبت به تو را رها نمیکنم و تو و فکر تو من را رها نمیسازد چه در خواب٬ چه در رویا٬ چه در بیداری و چه در لحظه لحظه های زندگی ام.
اکنون که برایت صادقانه و از اعماق وجودم مینویسم دلم میخواهد بگویم که هرگز فراموش نمیشوی و برایم خواهی ماند٬ تا ابدیت. با اینکه میدانم حتی ذره ای از احساست٬ حتی احساس تنفرت هم به من تعلق ندارد اما تمامی احساسم تا همیشه متعلق به تو خواهد بود. دوستت دارم بی آنکه از تو توقع آن را داشته باشم که چنین احساسی را به من هدیه کنی و بدون هیچ توقع خاص دیگری این احساسم را از اعماق وجودم به تو هدیه میدهم٬ تویی که تمامی زندگی ام شدی٬ تویی که لایق احساس های پاک هستی.
حرفهای ناگفته بسیار مانده اما بهترین بگذار باز هم حرفی بماند٬ حرفهایی در درونم نهفته که هیچ پایانی در آنها نیست٬ همانند احساس بی پایانی که خالق تمامی حرفهای درونم است. اگر دل نوشته هایم را خواندی برای آرزوهایم دعا کن٬ آرزویم داشتنت نیست٬ آرزویم فقط خوشبختی٬ سلامتی و شادی تو و همچنین رسیدن به آرزوهایت است.

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

لحظه ها هميشه خواستن كه تورو بگيره از من،،،،،،،،،،چه غريب و نا شناس جاده ي به تو رسيدنهميشه يه چيزي بوده شوق تو از دلم ربوده،،،،،،،،،،،،،ولي يك تپش دل من از غمت جدا نبودهبرو،،،،برو،،،،برو،برو،برويه روز چشاتو وا كني مي بيني من تموم شرم،،،،،،،،،،مي بيني جام چه خاليه يا رفته ام پي خودماگه يه روز و روزگار پيش خودت باز بشيني،،،،،،،،،،تموم اين روزارو جلو چشمات باز مي بينيبرو،،،،برو،،،،برو،برو،بروچقدر ما فاصله داريم چرا اين و نفهميدم،،،،،،،،،،،،،كاش اين روزا مي مردن و يه جور اين و مي فهميدم ديگه برام نمي موني تو چشمات اين و مي خونم،،،،،چقدر دلم گرفته باز نمي دونم چي بخونم برو،،،،برو،،،،برو،برو،برو

عشق من ، بازم بهونه ، بازم کوچه هاي بارون زده ي پاييزي ...
پاييزي که دلش مثله بهار شده نازک و ابري ...
ته همه ي کوچه ها بن بست شده !
اما بن بست هاي خيس و تاريک هم زيباست ...
قلبم سرد و خاموش
و خاطره هايم کهنه و فراموش
تنها خاطراتي مي خواهم که به ياد تو ، شيرين بمانم ...
اما اين ها همه خاطراتي ست تلخ که گاهي شيرينيش دلم را مي زند !؟
ابرهاي پاييزي مثل دل تنهاي من گريون و پريشون ،
پريشون و بي جون ،
تنها مي بارند براي باز شدن دل تنگ آسمان
و اما ...
اما آسمان هم ساعتي بيش دوام نمي آورد
و دوباره بغض ابرهاي کال و بي صدا آسمان دلش را مي پوشاند !
دل من هواتو کرده ...
ساحل چشمانت را گذري مي زنم بي آنکه ببيني در دريايش غرق ميشوم
اما نه ! غرق شدن کار من نيست ، من فقط در درياي چشمانت شناور مانده ام ....
شناور در رازي که نمي دانم کي و کجا تمام خاطرات را خاموش کرد
و بيزارم کرد از هرچه راز و گل سرخ و شمع است !
بيا ببين خورشيد چه مظلومانه نارنجي غروبش را نثار قلب بي ستاره ام کرده ؟
هنوز آنجا خبرهائي است !
هنوز هم کسي بي صدا بر روي برگ ها قدم ميزند !
هنوز هم کسي بي چتر زير باران نام تو را با قطره ها هم آوا مي شود !
و هنوز هم قاصدک هايي آن سوي نگاه تو پرواز مي کنند ...
ميان هلهله ي شادي دقايق پر از نگراني ثانيه هاي بي تو بودن پر از اشک مي شوم و بعد....!
مي بيني تک به تک روزا نه هايم همين است و بس !
اينک لحظه ايست که آوار تنهائي بر سرم چون هميشه خراب گشته
و من در اين نابسامان ، تنها در اتاق تاريک و خاموشم زندگي امروز را در
سکوت تلخم زمزمه وار مي خوانم ...
گمان نمي برم که به يقين مي دانم تشعشع نور در آب ،
شبهاي نقره فام را بي تو ساخت
و تا هميشه
تک مرد نقره سوار مهتاب من خواهي بود
در انعکاس نور ماه
زير سايه ي شب ...
عیدکریسمس مبارک

سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.
واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود

بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.
در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که اروپاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.
در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.
کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.
در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.
در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.
تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند

برای تو می نویسم
تا که بخوانی یا نخوانی
از تو می نویسم
تا به کلمات بدهکار نباشم
به هوای تو می نویسم
تا آسمان همیشه ببارد
و ببارد

از خدا پرسيدم:
خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدايا جواب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کني

مدتیه که چشمام دیگه حرفی واسه گفتن ندارن .
مدتیه که نه تلویزیون تماشا می کنم نه روزنامه می خونم .
مدتیه که از تمسخر ادراک و شعور انسان ها حالم به هم نمی خوره .
مدتیه که از نداها جز ناله ای به گوشم نمی رسه و خورشید ها غروب کرده اند .
مدتیه که برای کودکان و زنان خیابانی گریه نکردم چون دیگه تو چشمام اشکی نمونده .
مدتیه که شب ها خواب به چشمام به راحتی می شینه و دلم برای دریا تنگ نمی شه.
مدتیه که نسیمی نوزیده و آسمون هم چشم گریه کردن نداره.
مدتیه که من مرده ام

باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی
باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ایرانیان نزدیك به 1000 هزار سال است كه شب یلدا آخرین شب پاییز و آذر ماه را كه درازترین و تاریك ترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می مانند، در كنار یكدیگر خود را سرگرم می کنند تا اندوه غیبت خورشید و تاریكی و سردی روحیه آنان را تضعیف نكند و با به روشنی گراییدن آسمان (حصول اطمینان از بازگشت خورشید در پی یك شب طولانی و سیاه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب روند و لختی بیاسایند.
مراسم شب یلدا (شب چله) از طریق ایران به قلمرو رومیان راه یافت و جشن «ساتورن» خوانده می شد. جشن ساتورن پس از مسیحی شدن رومی ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه یافت كه در همان نخستین سده آزاد شدن پیروی از مسیحیت در میان رومیان، با تصویب رئیس وقت كلیسا، كریسمس (مراسم میلاد مسیح) را 20 دسامبر قرار دادند كه چهار روز و در سال های كبیسه سه روز بیشتر از یلدا (شب 20 دسامبر) فاصله ندارد و مفهوم هر دو واژه هم یكی است. از آن پس این دو میلاد تقریباً باهم برگزار می شده اند.
آراستن سرو و كاج در كریسمس هم از ایران باستان اقتباس شده است، زیرا ایرانیان به این دو درخت مخصوصاً سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاریكی و سرما می نگریستند و در خور روز؛ در برابر سرو می ایستادند و عهد می كردند كه تا سال بعد یك نهال سرو دیگر كشت كنند.
پیشتر، ایرانیان (مردم سراسر ایران زمین) روز پس از شب یلدا (یكم دی ماه) را خور روز و دی گان؛ می خواندند و به استراحت می پرداختند و تعطیل عمومی بود. در این روز عمدتاً به این لحاظ از كار دست می كشیدند كه نمی خواستند احیاناً مرتكب بدی كردن شوند كه میترائیسم ارتكاب هر كار بد كوچك را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می شمرد. هرمان هیرت، زبان شناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبیقی زبان های آریایی را نوشته است كه پارسی از جمله این زبان ها است نظر داده كه دی- به معنای روز- به این دلیل بر این ماه ایرانی گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشید است. باید دانست كه انگلیسی یك زبان گرمانیك (خانواده زبانهای آلمانی) و از خانواده بزرگ تر زبان های آریایی (آرین) است. هرمان هیرت در آستانه دی گان به دنیا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشید بود، مباهات بسیار می كرد.
فردوسی به استناد منابع خود، یلدا و خور روز، را به هوشنگ از شاهان پیشدادی ایران (كیانیان كه از سیستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در این زمینه از جمله گفته است:
كه ما را ز دین بهی ننگ نیست
به گیتی، به از دین هوشنگ نیست
همه راه داد است و آیین مهر
نظر كردن اندر شمار سپهر
آداب شب یلدا در طول زمان تغییر نكرده و ایرانیان در این شب، باقیمانده میوه هایی را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات می خورند و دور هم گرد هیزم افروخته و بخاری روشن می نشینند تا سپیده دم بشارت شكست تاریكی و ظلمت و آمدن روشنایی و گرمی (در ایران باستان، از میان نرفتن و زنده بودن خورشید كه بدون آن حیات نخواهد بود) را بدهد، زیرا كه به زعم آنان در این شب، تاریكی و سیاهی در اوج خود است.
واژه یلدا، از دوران ساسانیان كه متمایل به به كارگیری خط (الفبای از راست به چپ) سریانی شده بودند به كار رفته است. یلدا- همان میلاد به معنای زایش- زاد روز یا تولد است كه از آن زبان سامی وارد پارسی شده است. باید دانست كه هنوز در بسیاری از نقاط ایران مخصوصاً در جنوب و جنوب خاوری برای نامیدن بلندترین شب سال، به جای شب یلدا از واژه مركب شب چله (روز مانده به جشن سده، شب سیاه و سرد) استفاده می شود
خور روز (دی گان)- یكم دی ماه- در ایران باستان در عین حال روز برابری انسان ها بود. در این روز همگان از جمله شاه لباس ساده می پوشیدند تا یكسان به نظر آیند و كسی حق دستور دادن به دیگری را نداشت و كارها داوطلبانه انجام می گرفت، نه تحت امر. در این روز جنگ كردن و خونریزی، حتی كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. این موضوع را نیروهای متخاصم ایرانیان می دانستند و در جبهه ها رعایت می كردند و خونریزی موقتاً قطع می شد و بسیار دیده شده كه همین قطع موقت جنگ، به صلح طولانی و صفا انجامیده بود.
یلدا مبارک
رهگذر
گیج ز هر عابر و هرکس
پرسید:
پس خدا کو نکند گم شده است؟!!
همه از پرسش او سخت
به خود لرزیدند...

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدی
باغبان از پی تو تند دوید
و نمی دانستی
باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود
پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به اندام من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت برو
چون نمی خواست که بر خاطره بسپارد
گریه ی تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه می شد اگر خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

دیروز در خونه خدا بودم...
غم مثه پیچک تو تموم وجودم ریشه دوونده بود.
در خونه خدا رو زدم.
کسی در رو باز نکرد.
باز در زدم....
اما بازم....
من که می دونستم خدا توی خونست...
چشامو بستم...
گفتم خدایا بیا بیرون.
من به یه امیدی اومدم.
می خوام بیام تو خونت.
اما خدا هیچی نگفت.
گفتم بابا من که کاری نکردم.
می خوام بیام پیشت بشینم...
فقط چند دقیقه!
عصبانی شدم...
صدامو بردم بالا...
گفتم یا در رو باز کن یا بیا بگو
واسه همیشه برو...
به خدا میرم...
گفتم پس خشم خدا چیه؟
اگه کاری کردم بیا خشمتو نشونم بده.
آهان!
می خوای بگی چوب خدا صدا نداره؟
پس بذار بهت بگم!
این چوب بی صدا داغونم کرده!....
دیگه نمیتونم!
یهو خدا اومد بیرون گفت:
ازبنده بی طاقت بدم میاد....
"خدایا منو ببخش"
.jpg)
مترسک شکسته ٫عمری لباش و بسته
شده همدست کلاغها ٫شاهد غارت باغها
می بینه اما نمی خواد ٫کلاغها تنهاش بذارن
ببرن هر چی که می خوان ٫هر کی رو می خوان بیارن
آخه تو امید باغی ٫نه مترسک شکسته
آخ مگه ندیدی وحشت رو تن گلها نشسته
تو یه رخت باغبونی ٫تو چرا نامهربونی
واسه دلخوشی گلها تو از انتظار می خونی
انتظار و چشم به راهی عادت چشمای خسته
دلخوشی های خیالی بغض گلهای شکسته

گوش بسپار به صدای من
نگاه کن به چشم های من
باور کن عشق مرا
تکرار کن دوستت دارم را
بگیر دستهای سرد مرا
پناه بده با آغوش گرمت مرا
فکر کن به رویاهای من
تو نیز در آن پیدایی
به فاصله ها بنگر
ناتوان شدند از جدایی یادت
تنهایی را دوست بدار
چون هر دویمان تنهاییم مثل هم
بیا برای عشقمان دعا کنیم
تا جاودانه حکم فرما باشد بین ما
خدایا
امشب نشستم پای سجاده و کلی گریه کردم .
میگن اگه به یاد خدا باشی دلت آروم می گیره .
یه لحظه با خودم گفتم وای شاید دیگه خدا منو دوست نداره.
ولی من از کوچیکی یاد گرفتم که خدا اونقدر بزرگه که اگر گناه بزرگی هم کرده باشی بازم بنده اون هستی و بازم بهت محبتش رو دریغ نمی کنه .
امشب دلم خیلی گرفته وقتی کسی که توی زندگی اینقدر دوستش داری می آید
و اون حرفا رو بهت می زنه دیگه از دیگرون توقعی نمی شه داشته باشی. وقتی پای حرفاش می شینی میبینی اونم واسه خودش یه دنیا غم و غصه داره . می دونم که ما هم از دل اون خبر نداریم .اما ای کاش یه لحظه فقط یه لحظه می فهمید که ...
بخدا من از هیچ کس توقع ندارم اما دوست دارم منو هم درک کنند و ببیند.
هر کس که کار خطایی انجام می ده به حساب من نگذارند . بخدا من هم آدم هستم خدایا دوست دارم داد بزنم مگه تو هم منو نمی بینی . آخه من چه گناهی کردم که باید اینجوری تاوانش و پس بدم.
خدایا نمی دونم چی شده همه می خوان یه جورایی حال ما رو بگیرند .
خدایا خیلی سخته تو یه جمع باشی اما کسی تو رو نبینه .
شاید این بدترین چیزی باشه که می تونه تو زندگی یه آدم اتفاق بیفته .
دلم گرفته از دست همه ،حتی از دست تو که واسم عزیزی ،حتی بهترین دوستام ، از دست این دنیای بی وفا که اونم ما رو به حساب نمی یاره و با ما اینجور تا می کنه .
خدایا بعضی وقتا به این فکر می کنم که اگر تو زندگی تو رو نداشتیم به کی باید پناه می بردیم و با کی باید درد دل می کردیم .
خدایا تو بزرگی تو خودت کمکم کن تا ...
خسته شدم از این زندگی کمکم کن کمکم کن...

امروز اومدم تا بر خلاف روز های دیگه که با شعر یا مطلب
حرف دلم رو می زدم حالا می خوام از بی وفایی یکی براتون
بنویسم کسی که گذاشت یهو رفت کسی که بیشتر لحظه هام
رو باهاش سپری کرده بودم بدون اینکه خودش هم بخواد
گذاشت رفت کسی که هر وقت بخوام به یادش بیارم غروب
دریا تو ذهنم میاد و حالا چون یکروزی با اون تو غروب دریا
باهم قرار گذاشته بودیم با هم بمونیم گذاشت رفت از اون به
بعد تنها یادگارش واسه من شده غروب دریاکه چون اون
رفت از غروب دریا هم بیذار شدم به این می گن بی وفایی
اگه یکروز اومد و این پست رو خوند بدونه که بیادش هستم
و هیچ شکایت یا گله ای با وجود این همه بی وفایی ازش ندارم

بگذار
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .
نزدیک تر به خدا
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید
واز آشیان از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام
ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
وبامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر ا ز زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا

خدایا ضعیفم
خدایا تنهام
خدایا فقط تو رو دارم
فقط تو می تونی کمک کنی
دیگه نمی تونم فکر کنم
فقط کمک می خوام
خواهش می کنم صدامو بشنو
چیز زیادی ازت نمی خوام فقط بشنو
ببین چقد دستام خالیه
چیزی ندارم بدم که آبرومو پیشت حفظ کنه
دستای خالیمو قبول کن و دعای من رو مستجاب
فقط تو می تونی
خواهش می کنم

چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!